گاهی باز گاهی بسته...تو هستی
کیفمو کامل تخلیه کنم اشغالاشو بیرون بریزم و دنبال گمشده هام تو جیبا و سوراخ جیبام بگردم. تو که داری گریه میکنی رو بشنوم و دلداریت بدم. ظرفای کثیف رو از کف اتاق بردارم. از تو حساااااابی گله کنم.بعد عصبانی بشم داد بکشم سرت و بعدش عذاب بکشم. غیبتای تورو گوش میکنم و غیبتامو برات میگم. نگران بشم دلم شور بزنه و به این فک کنم که چیکار باید بکنم. افسوس میخورم شاد میشم نا امید... امیدوار میشم گریه نمیکنم گریه نمیکنم گریه نمیکنم سوال میپرسم سوال میپرسم ...................................................ما همین یه بارو فرصت داریم؟؟؟؟؟؟ امروز که ۱۰ تا ۱۲ بیکار بودم با هزار امید و آرزو پا شدم اومدم سایت که بلکه اون سیستم بالایی کنار پنجره که حد اقل مزاحم رو داره خالی باشه که اون خالی نبود ولی روبروش بد نبود اونجا نشستیم تا با خیال راحت وبلاگا و سایتای نخوندمونو بخونیم و نظر بدیم براشون.پنجره های سایت بازن یه باد خنک پاییزیم داره میاد کسی کنارم نیست که دزدکی صفحه مانیتورمو چک کنه از شما چه پنهون به میبو هم یه سری زدم صدای برگای این درختای سربه فلک کشیده ی دانشگام که دیگه نور علی نور چند دقیقه پیشم رفتم بوفه و خوراکیهای مورد علاقه مو نوش جان کردم.خدارو شکر هم آناتومی اندامفوقانی هم تحتانی هم نوروفیزیولوژی رو پاس کردم ولی باز معدل الف نشدم *کاش میشد کاری برات بکنم که انقد خوشحال باشی انقد خوشحال و سرزنده باشس انقد خوشحال وسرزنده و امیدوار باشی که همیشه اینطوری باشی.* کم کمک نمره ی درسا از را رسیدن از همه دلخراش تر نمره ی زبان بود که در کمال ناباوری بیست نشدم و خیلی کمتر از اونی شدم که حس میکردم لیاقتشو دارم من سر کلاس براش لکچری دادم باقلوا!میون همه بچه های ورودی خودم خبرش ترکید همه برام چه چه چه و به به ای کردن.گاهی آدما سر وقت و مکان خودش حقشونو نمیگیرن عوضش گاهی سورپرایز میشن و خوشحال!!!!!! الان ما ترم بالایی هستیم و ترم صفریامون خداییش خیلی شاه سوتین. فک کنید سیفون توالت رو اگه با چاهبست توالت اشتباه بگیری و بخوای به توصیه ی لطفن سیفون را بکشید عمل کنی چه اتفاقی میفته؟ما بعد از فک کردن به این که چرا چاهبستای ما دچار تغییر میشن و بعد یه مدت غیب میشن به این نتیجه رسیدیم. یه بنده خدایی بدجور آویزون اتاقمون شده امیدوارم بزودی متوجه رفتارای سرد ما بشه بره پی کارش بدبختی ما اینه که یه عده که یاد کارای فارغ اتحصیلیشون میفتن مراسمشونو میارن اتاق ما،ما کردای مهربون و باحال. چرا تو هرکاری میکنی هر گلی که به سرت میگیری من حالیم نیست و دوست ندارم؟! چرا من که هیچ واقعا هیچ خوبی خاصی برات ندارم ،کاری نمیکنم ،تو از من خوشت میاد؟! چرا تو که هیچ خوبی ای برا من نداری هیچم محلم نمیذاری من ازت خوشم میاد و دوست دارم؟! به راستی چرا بعضی ها اینطوری میشن؟
.خوشبختی ها طبق طبق.کاش میشد همیشه همه ی بهونه های ساده رو دید و خندید و بخاطرش شاد بود.
من اینطور فک نمیکنم......تو اینطور فک نمیکنی؟!نه ....من فک میکنم..........من فک میکنم باید به کارای مهمتر برسم!
نوشته شده در دوشنبه 18 آبان1388ساعت
7:11 توسط خودم| |
اصلا قرار نیست از غم و دلتنگی باز بگم.منم و یه سایت خلوت که اومدن گفتن تعطیله.چرا؟مگه نمیدونن؟مگه نمید.نن فیلم ذهن زیبا چقد قشنگه و نگا کردن این فیلم برای من چقددد نوستالزیک! نه نه من نمیخوام از جام پا شم.
نوشته شده در دوشنبه 4 آبان1388ساعت
16:29 توسط خودم| |
فردا یکی از استادا نمیاد شنبه یکی دیگشون ۴شنبه هم که تعطیل.دلم برا خونه زیاد تنگ نشد ولی خونه خونس.،این تعطیلی رو یه فرصت میبینم که به خودم میگم نباید از دستش بدم امروز احتمالش زیاده که طی عملیاتی ضربتی برگردم خونه.
نوشته شده در دوشنبه 20 مهر1388ساعت
11:12 توسط خودم| |
اول از همه سلام.دلمان برای یک فرصت برای آپ کردن پنجره تنگیده بود اساسی.امسال دانشگامون از وضعیت پارسال درس عبرت نگرفت و باز دانشجوی مازاد بر امکانات گرفت انقد دانشگا شلوغه که بیا و ببین.مگه میتونی با خیال آسوده بیای پشت سیستم؟
نوشته شده در چهارشنبه 15 مهر1388ساعت
20:0 توسط خودم| |
چرا من هركاري ميكنم تو از من خوشت نمياد؟!
نوشته شده در جمعه 20 شهریور1388ساعت
23:35 توسط خودم| |

